صفحه ها
دسته
وبلاگ های دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 49161
تعداد نوشته ها : 104
تعداد نظرات : 13
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

مرد ميانسالي وارد فروشگاه اتومبيل شد.
BMW آخرين مدلي را ديده و پسنديده بود؛ پس وجه را پرداخت و سوار بر اتومبيل تندروي خود شد و از فروشگاه بيرون آمد.
قدري راند و از شتاب اتومبيل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدري بر سرعت اتومبيل افزود. كروكي اتومبيل را پايين داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بيشتري ببرد. چند شاخ مو بر بالاي سرش در تب و تاب بود و با حركت باد به اين سوي و آن سوي مي‌رفت. پاي را بر پدال گاز فشرد و اتومبيل گويي پرنده‌اي بود رها شده از قفس. سرعت به ١٦٠ كيلومتر در ساعت رسيد.
مرد به اوج هيجان رسيده بود. نگاهي به آينه انداخت. ديد اتومبيل پليس به سرعت در پي او مي‌آيد و چراغ گردانش را روشن كرده و صداي آژيرش را نيز به اوج فلك رسانده است ...
مرد اندكي مردّد ماند كه از سرعت بكاهد يا فرار را بر قرار ترجيح دهد. لَختي انديشيد. سپس براي آن كه قدرت و سرعت اتومبيلش را بيازمايد يا به رخ پليس بكشد بر سرعتش افزود. به ١٨٠ رسيد و سپس ٢٠٠ را پشت سر گذاشت، از ٢٢٠ گذشت و به ٢٤٠ رسيد. اتومبيل پليس از نظر پنهان شد و او دانست كه پليس را مغلوب كرده است.
ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه مي‌شود كه در اين سنّ و سال با اين سرعت مي‎رانم؟ باشد كه بايستم تا او بيايد و بدانم چه مي‌خواهد." از سرعتش كاست و سپس در كنار جادّه منتظر ايستاد تا پليس برسد.
اتومبيل پليس آمد و پشت سرش توقّف كرد. افسر پليس به سوي او آمد، نگاهي به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقيقه ديگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم براي تعطيلات چند روزي به مرخّصي بروم. سرعتت آنقدر بود كه تا به حال نه ديده بودم و نه شنيده بودم. خصوصا اينكه به هشدار من توجهي نكردي و وقتي منو پشت سرت ديدي سرعتت رو بيشتر و بيشتر كرده و از دست پليس فرار كردي. تنها اگر دليلي قانع‌كننده داشته باشي كه چرا به اين سرعت مي‌راندي، مي‌گذارم بروي."
مرد ميانسال نگاهي به افسر كرد و گفت، "مي‌دوني، جناب سروان؛ سال‌ها قبل زن من با يك افسر پليس فرار كرد. وقتي شما رو آژير كشان پشت سرم ديدم، تصوّر كردم داري اونو برمي‌گردوني"!
افسر خنديد و گفت: "روز خوبي داشته باشيد، آقا" و برگشته سوار اتومبيلش شد و رفت


دسته ها : متنوع
يکشنبه بیست و سوم 5 1390 17:54
X